روز چهارشنبه صبح توی خونه بودم که بهنام زنگ زد. گفت تولد کیانه و میخواد امروز ببرتش بیرون. من هم بهشون ملحق شدم. من از بازی کردن با این بچه خسته نمیشم. کلی رفتیم گشتیم. بعد هم یه کیک گرفتیم و رفتیم مهدکودکش. اونجا براش تولد گرفتن و من کلی عکس و فیلم گرفتم. یه دونه ماشین اسباب بازی هم من براش خریدم که کلی خوشحال شد.
پنجشنبه رفتم سرکار. همه ی همکارام حال شونه ام رو پرسیدن. من هم اون پیچ و مهره هایی که از توی شونه ام در اورده بودن برده بودم و بهشون نشون میدادم. کلی کف کرده بودن که این همه چیز این مدت توی بدن من چیکار میکرده.
جمعه تا ساعت 3 بیشتر کار نکردم. شب سهراب و ناصر و خانومش اومدن اینجا. یه کمی توی خونه نشستیم و بعدش رفتیم بیرون برای شام. بعد از شام هم دوباره برگشتیم خونه. حدود ساعت 11 بود که من رفتم بخوابم ولی اونا هنوز مشغول صحبت بودن.
شنبه با مهرداد رفتیم بیرون یه کمی خرید کردیم. ماشینم رو بردم کارواش. شب بهنام و خانوم و بچه هاش یه سر اومدن پیش ما. برام آش رشته درست کرده بودن. یه کمی نشستن. من فیلمهای کیان رو که گرفته بودم براشون گذاشتم. بعدش رفتن.
یکشنبه صبح با بهنام رفتیم تا زودپزی که خریده بودم و ایراد داشت پس بدیم. فروشنده ایرادش رو برطرف کرد و ما برگشتیم. ناهار رو که خوردم یه چرتی زدم تا با صدای امین و مهرداد از خواب بیدار شدم. امین اومده بود یه سر اونجا. یه کمی که نشستیم تصمیم گرفتیم بریم باشگاه دم خونمون بیلیارد بازی کنیم. بعد از بازی یه قهوه خوردیم و برگشتیم خونه. امین رفت. من فیلم unknown woman رو دیدم. بعدش شام خوردم و فیلم star maker رو دیدم تا خوابم گرفت.
دوشنبه که از خواب بلند شدم دیدم داره بارون میاد. البته عجیب نبود. چون من هر وقت ماشینم رو بشورم بارون میاد. سر کار خیلی خسته نشدم. تو راه برگشت به خونه یه سر به صندوق پستیم زدم و نامه ای رو که دکتر برام فرستاده بود برداشتم. وقتی رسیدم خونه یه شیر کاکائو خوردم و افتادم روی اینترنت.
امروز رفتم بیمارستان برای عمل شونه ام. شونه ای که تقریبا یکسال پیش یعنی 18 مارچ 2008 استخونش با 8 تا دونه پیچ و یک تیکه پلیت ترمیم شد. و امروز رفتم تا این عناصر خارجی رو که یکسال با خودم حمل میکردم خارج کنم. که اگر اینکار رو نمیکردم این موجودان خارجی عضوی از اعضای بدن میشدن بطوریکه مجبور بودم تا آخر عمر باهاشون زندگی کنم. برعکس پارسال که از صبح تا عصر من رو گشنه و تشنه معطل نگه داشتن تا نوبت عملم بشه، اینبار به محض ورودم به بیمارستان من رو انداختن رو تخت و یکراست بردن اتاق عمل! حتا اجازه ندادن جیش کنم!! قبل از اینکه بیهوشم کنن بهشون گفتم که میخوام قطعات خارج شده رو به عنوان یادگاری نگه دارم. یکیشون به شوخی گفت میخوای روی ebay بفروشیش؟ واقعا نمیخواستم اینکار رو بکنم. دلیل اصلیش این بود که میخواستم اونا همیشه جلوی چشمش باشن. به عنوان یه یادآوری که چطور در کمتر از یک ثانیه اون سانحه میتونست همه چیز رو ازم بگیره. میتونست من رو بکشه و یا تا آخر عمر قطع نخاعم کنه. ولی از میون تمام احتمالات، بهترینش اتفاق افتاد. شکستن استخون ترقوه که به قول دکترا استخون خیلی مهمی نیست بهترین چیزی بود که میتونست اتفاق بیفته. این زندگی و سلامتی هدیه ای بود که خداوند به من داد تا ببینه بعد از این باهاش چیکار میکنم. چه اثری از خودم به جا میذارم. امروز اسمم رو توی گوگل جستجو کردم. به غیر از سایتهای دوستیابی مثل orkut، facebook، myspace، hi5 و غیره، تنها جایی که اسمم رو پیدا کردم توی وبسایت انتشاراتی بود که کتاب تئوری موسیقی من و رامین رو چاپ کرده بود. کتابی که علیرغم اصرار ناشر برای تجدید چاپ به چاپ دوم نرسید. چون من و رامین تصمیم داشتیم تغییرات اساسی توی کتاب بدیم و اون رو با عنوان یه کتاب جدید به چاپ برسونیم. کاری که هرگز نکردیم. همین یک اثر باقی مانده رو هم ابتر کردیم. ولی مدتیه دارم به تغییرات اساسی توی زندگیم فکر میکنم. سفر ناگهانی و یکروزه ام به آدلاید برای شرکت در فستیوال فیلم و دیدن دوست هنرپیشه ام و فیلمش، نه تنها اون رو متعجب کرد بلکه مهرداد و بهنام رو هم شگفت زده کرد. بطوریکه همون روز مهرداد به بهنام گفته بود این رفیقمون عوض شده! کارای عجیب غریب میکنه تازگیا! من این روند رو ادامه میدم. تغییر راز ماندگاریست.
پ.ن.
امروز برای بار دوم فیلم slumdog millionaire رو دیدم. ارزش دوبار دیدن رو داشت. هرچند من مدتهاست که دیگه به این جور عشق و عاشقیهایی که توی فیلما نشون میدن اعتقادی ندارم. اصلا بهتره بگم که دیگه به هیچ عشق و عاشقی ایمان ندارم. عشق واقعی فقط یه دونه ست. اونم عشق مادر و فرزنده. بقیه ی عشقا رو به راحتی میشه با پول خرید.
آقا من به چه زبونی باید بگم که اگر کسی به دیگران محبت میکنه این نشانه ی احمق بودن اون آدم نیست. بابا مهرداد جان! اگه دوست دخترت دیگه هر روز و هر شب اینجاست و دست به سیاه و سفید نمیزنه و من برای جفتتون غذا میپزم و جمع میکنم و میشورم، تا تو وقت کافی داشته باشی که باهاش عشق بازی کنی، این به این معنی نیست که من احمقم!! این به این معنی نیست که این وظیفه ی منه که مثل یه نوکر توی خونه کار کنم و تو همش ولو باشی. این به این معنی نیست که باید به من بی احترامی کنی. این یعنی من رو حساب رفاقتمون دارم کمکت میکنم. دارم بهت حال میدم. چون هنوز خیلی جوونی و خیلی چیزا رو نمیدونی. چون هنوز کمک کردن به همنوع و احترام متقابل رو یاد نگرفتی. چون دلم برات میسوزه که کسی نبوده که خیلی چیزا رو یادت بده. چون کودکی. کودکی که همه باید در اختیارت باشن تا تو حال کنی. حالا اگه شانس اوردی یکی پیدا شده که با این رفتارای کودکانه ات کنار اومده و به خاطر خدا داره کاری میکنه که از زندگیت لذت ببری دلیل بر حماقت اون آدم نیست. باور کن تا حالا شاید ۱۰ بار شده که میخواستم برم برای خودم جدا خونه بگیرم و از این همه استرس آزاد بشم ولی بازم دلم نیومده بذارمتو برم. چون میدونم که نمیتونی تنها باشی. خودت بارها و بارها گفتی که حتما باید با یکی زندگی کنی که همصحبتت باشه. خودن گفتی اون ده روزی که من رفته بودم مالزی نمیتونستی یک دقیقه توی خونه بند بشی و همش مجبور شدی مک دانلد و kfc بخوری چون اصلا حال و حوصله ی غذا پختن نداشتی. تو خودت هم خوب میدونی که خیلی بیشتر از من نیاز به یه همخونه داری. خودت میدونی که من سالها تنها زندگی کردم و با این تنهاییم هم خیلی حال میکنم. پس کاری نکن که من بی خیال مرام و معرفتی که دارم خرجت میکنم بشم و بزنم زیر همه چیز و برم.
نمیدونم چرا امشب بعد از هفت ماه نوشتنم گرفت. توی این هفت ماهی که ننوشتم اونقدر اتفاق برام افتاده که اگه بخوام بنویسمشون خودش هفت ماه طول میکشه. از گرفتن اقامت تا سفر مالزی و دیدن صنم، از به هم ریختن اوضاع اقتصادی اینجا و اخراج یه سری از همکارام تا رفتن توی خونه ی جدید لب دریا و گرفتن حکم تخلیه از صاحب خونه بعد از شش ماه! از آشنا شدن با همسایه جدید که در کمال ناباوری ایرانی از آب در اومد تا وابستگی پسر سه ساله اش به من که باعث شد تا هرشب یکی دوساعتی رو بیاد پیش من تا خسته بشه و ببرمش خونه ی خودشون. از بیکار شدن محمد و سفر 5 هفته ایش به ایران تا سفر 5 روزه من و مهرداد و کسری در تعطیلات کریسمس. از صدور ویزای مهرداد تا پیدا کردن دوست دختر تایلندیش. از سفر سه روزه ی سولماز به سیدنی تا جرقه ی راه انداختن یه بیزینس غذا در ذهن من. اگر بخوام همه ی این موارد رو به طور مفصل توضیح بدم باید همه ی وقتم رو به نوشتن بگذرونم.
ولی سعی میکنم تا کم کم موارد مهمتر رو مفصلتر و موارد کم اهمیت رو مختصر توضیح بدم تا تموم بشه.
نمیدونم چرا تا میام یه مطلب جدید بنویسم یه ماهی طول میکشه. این روزا خیلی سرم گرم کار جدیدمه. فقط آخر هفته هاس که یه تفریحی میکنم. در طول هفته چون اضافه کار میکنم اونقدر خسته میشم که وقتی میرسم خونه میافتم تو رختخواب و مشغول اینترنت بازی میشم و حال هیچ کاری ندارم. تا یکی دوساعت کارم همینه. بعد بلند میشم شام درست میکنم و میخورم. بعد از شام هم یه کمی چت و صحبت و این حرفا که یکهو میبینم ساعت شده ۱۲ و باید بخوابم. در کل اصلا متوجه گذر زمان نمیشم.
باید اقرار کنم که از عشق میترسم. با اینکه اولین باره که خودم رو در عاشق شدن اینقدر آزاد گذاشتم ولی باز هم ته دلم از عشق و عاشقی میترسم. برای من عشق یعنی وابستگی و وابستگی یعنی بندی به پای من. از اونجاییکه آدمی فوق العاده جاه طلب هستم، میترسم که این بند قدرت پرواز رو از من بگیره. برای همین همیشه به آدمی فکر میکردم که مثل خودم اهل پرواز باشه و بالهای بزرگی داشته باشه که بتونه پای به پای من بپره. اوایلی که با صنم آشنا شده بودم و باهاش صحبت میکردم به نظرم میرسید که اون هم دنبال آدمی میگرده که بتونه باهاش پرواز کنه. از اینکه شریک قبلیش پرنده ی خوبی نبود همیشه مینالید و بلند پروازی ها من رو میستود. چیزی که این روزها متوجه شدم و سخت من رو نگران رو میکنه اینه که صنم پرواز رو دوست داره ولی بالهاش زخمی هستن. اولش گفتم که خوب اگر بتونم مرهمی باشم روی زخمهاش، میتونم آماده اش کنم که با من بپره. ولی بعد از مدتی فهمیدم که بی اعتمادی که نسبت به جنس مرد پیدا کرده بهش اجازه نمیده که مردی بالهاش رو ترمیم کنه. مرد قبلی زندگیش اونقدر آزارش داده که ترس از مرد در ناخودآگاهش قرار گرفته. با کوچکترین صحبتی همه ی ما مردها به یک سری خصوصیات مشترک متهم میشیم. از حرفی که یه ذره تند باشه برداشت توهین و تحقیر میکنه. بحث کردن رو معادل تحمیل عقاید و سرکوب میدونه. این موارد باعث میشه که من مجبور بشم خیلی از حرفام رو بهش نزنم و توی خودم فرو بدم. دوست داره فقط صحبتهای عاشقونه و قربون و صدقه بینمون رد و بدل بشه. هر وقت یه کمی حرفامون جدی میشه فوری جبهه میگیره. یه دفعه بهش گفتم که اگر ما باهم بحث نکنیم و مثل دوتا آدم عاقل و بالغ در مورد خودمون صحبت نکنیم، چطوری میتونیم از همدیگه شناخت پیدا کنیم؟ در حالیکه ۱۴۰۰۰ کیلومتر از هم فاصله داریم و تنها راه ارتباطی ما و شناختمون از همدیگه همین صحبت کردنه. جواب درستی نداد. واقعا نمیدونم چیکار کنم. اگر بخوام رو این عشق و رو این آدم حساب بلند مدت باز کنم و به یک عمر زندگی مشترک باهاش فکر کنم نیاز دارم که راجبش شناخت پیدا کنم. و اون این درها رو به روی من میبنده. من دوستش دارم ولی این حرکات دقیقا چیزهایی هستن که جوانه های احساس من رو خشک میکنه. بداخلاقی و تندخویی، غرور کاذب، دید منفی نسبت یه مرد، قضاوت بیجا و از همه مهمتر انعطاف پذیر نبودن، صفاتی هستن که من ازشون تجربه های تلخی در گذشته داشتم و حالا دارم یکی یکی این خصوصیات رو در وجود معشوقه ام کشف میکنم. من همیشه توی ذهنم یه همسر مهربون و مظلوم رو تصور میکردم که همین مظلومیت و معصومیتش باعث میشه تا من با جون و دل، تمام دنیا رو به پاش بریزم و هرچی دارم در اختیارش بذارم. صنم آدمیه که خیلی ها حقش رو ضایع کردن. از مادرش گرفته تا فامیل پدر مرحومش و در آخر هم همسر سابقش. الان مثل یه آدم زخمیه که شمشیرش رو از رو بسته تا کسی دیگه جرات نکنه بهش نزدیک بشه و آسیبی بهش بزنه. اونقدر این ترس در وجودش عمیق شده که حتا نمیتونه دوست و دشمن رو درست از هم تشخیص بده. توی این مدتی که باهاش صحبت میکردم تمام تلاشم این بود که متوجه بشه که هر آدمی خصوصیات منحصر بفرد خودش رو داره و نباید همه رو با یک چوب زد. ولی نمیدونم چرا تا حالا نتونستم خودم رو بهش بشناسونم. من صنم رو دوست دارم و میدونم که اون هم من رو خیلی دوست داره. ولی نمیدونم چطور میتونم ذهنیت منفیش رو نسبت به آدما از بین ببرم و کاری کنم که به زندگی با من به یک زندگی جدید نگاه بکنه. به قول یکی از دوستام بزرگترین دشمن یک زن مطلقه که باعث میشه مردا ازشون فرار کنن همون انرژی منفی هست که از زندگی پر مشقت گذشته شون با خودشون حمل میکنن.
به نام خدا
بیش از یک ماهه که مطلب ننوشتم. اصلا نوشتنم نمی یومد. یکی از بدترین دوره های زندگیم بود. شرایط سختی رو پشت سر گذاشتم. ولی بعد از عبور از این مرحله دوتا چیز خوب رو به دست آوردم. اول اینکه یه کار مهندسی پبدا کردم توی یه شرکتی که با خونه ام ۱۰ دقیقه بیشتر پیاده راه نیست. دوم اینکه من توی این مدت عاشق شدم. من عاشق صنم شدم. اون هم عاشق من شده. این موضوع رو باهم در میون گذاشتیم. فهمیدیم که جفتمون عاشق شدیم. خیلی خوشحالم و خدا رو شکر میکنم. هر روز وقتی کارم تموم میشه تمام ذوق و شوقم اینه که زودتر برسم خونه و به صنم زنگ بزنم و باهاش صحبت کنم. دنیا برام رنگ تازه ای پیدا کرده. وقتی قربون صدقش میرم احساس خوبی بهم دست میده. فکر میکنم بعد از مدتها حسی رو که درونم خفته بود بیدار کردم و الان داره برای خودش آسوده و سبکبال بازی میکنه. ایشاالله اگر فرصت شد اتفاقات یک ماه گذشته رو کم کم مینویسم.
امروز از خواب که بلند شدم یه کمی روی اینترنت گشتم و چند جا که بتونن بهم مشاوره بدن و کمکن کنن تا مشکلم رو با کارفرمام حل کنم، پیدا کردم. بعد رفتم یه تلفن عمومی خلوت و دونه دونه زنگ زدم. اول به یه موسسه که مترجم رایگان در اختیارم گذاشتن. بعد به موسسه های مختلف. همینطور موسسه های مختلف من رو به همدیگه پاس دادن و بعد از یک ساعت صخبت کردن با آدمای مختلف دست از پا درازتر برگشتم خونه. توی این مملکت با این همه ادعای قوانین کارگری، یه نفر پیدا نشد که بتونه یه جواب درست بهم بده. همه همون چیزایی رو میگفتن که خودم هم بلد بودم. یه سر رقتم اداره پست و دیدم بسته ای که صنم برام فرستاده بود رسیده. وقتی برگشتم خونه سرگرم سی دی ها و نصب برنامه های جدید شدم. مهرداد که اومد کمک کرد تا شام درست کردم. با صنم یه کمی چت کردم. تلویزیون یکی از فیلمهای جیمز باند رو گذاشت. مشغول فیلم دیدن شدم که دیدم ساعت از ۱۱ شب گذشته. یه کمی وبگردی کردم تا خواب به چشمام بیاد.
امروز وقتی کارم تموم شد stephanie رو دیدم. بهش گفتم این هفته من ۳۰ ساعت کار میکنم. گفت ولی ما برای تو ۱۷ ساعت بیشتر کارنداریم. گفتمولی من باید بیشتر کار کنم تا درآمدم بیشتر بشه. گفت اون مشکل خودته. ما بیشتر از ۱۷ ساعت بهت حقوق نمیدیم. من خیلی عصبانی شدم. وقتی رسیدم خونه زنگ زدم به ویگن و باهاش صحبت کردم. گفت برو با یه وکیل صحبت کن. تا شب اعصابم از این قضیه خرد بود. توی مملکتی که همش دم از حقوق بشر میزنن به همین راحتی من رو داغون کردن و حق و حقوقم رو هم روز به روز دارن پایمال میکنن. تصمیم گرفتم که فردا نرم سر کار و برم دنبال این موضوع. برای شام عدس پلو درست کردم. هم من و هم مهرداد خیلی خوشمون اومد. خوشمزه شده بود. با صنم تلفنی صحبت کردم. یه کمی دلش برای من تنگ شده بود و ناراحتی میکرد. یه مقداری تلویزیون دیدم تا خوابم بگیره.
امروز تا ساعت ۲ کار کردم و وقتی برگشتم خونه خیلی خسته بودم. یک ساعتی خوابیدم. بعد بلند شدم نیمرو درست کردم و با مهرداد خوردیم. یه مقداری تلویزیون دیدم و وبگردی کردم. یه سر هم رفتم به صندوق پستیم زدم. دوش گرفتم و شام خوردم. دوباره مشغول وبگردی شدم تا خوابم بگیره.

